تبليغاتX
خانم گل


خانم گل





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :

...


باران را بهانه کردم و گريستم تا کسي نداند گرفتار کيستم


سکوت سرد فاصله ها تنم را مي لرزاند به ياد روز هايي که بودنت را نفهميدم


نهادم به دلت عاشقانه ، دانه عشق اميدوارم از آن سر زند جوانه عشق


اشتباهي که همه عمر پشيمانم کرد اعتمادي بود که بر هر کس من ميکردم


كبوتر هاي قلبم را به سويت ميپرانم شايد از تو آيين محبت بياموزند


تا تواني در جهان همراه اهل درد باش يا مبر نامي ز مردي يا حقيقت مرد باش


کاش ميشد وقت رفتن چشم هايم را کنار تو بگذارم تا که در حسرت ديدارت نمانم


تا به قله عشق صعود نکني ، دامنه دوست داشتن را زير پايت نخواهي ديد


تبسم را نميتوان خريد نه به گدائي ، نه به زور ستاند و نه دزديد


حکايت ما آدم ها ، حکايت درخته ، درختي که به ساقه و ريشه هاش مينازه


اگر باد بودم دنيا را با خود ميبردم که بفهمه که ارزشي نداره



...نمی بخشمت ... بخاطر تمام غمهایی كه بر صورتم نشاندی

...نمی بخشمت ... بخاطر دلی كه برایم شكستی

...نمی بخشمت... بخاطره احساسی كه برایم پرپر كردی

...نمی بخشمت … بخاطر زخمی كه بر وجودم نشاندی

...نمي بخشمت بخاطر نمكی كه بر زخمم گذاردی

...و می بخشمت بخاطر عشقی كه بر قلبم حك كردی


نويسنده: مريم مورخ: یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 در ساعت: 19:26
|+|

...دوست دارم



سكوت را می پذیرم اگربدانم روزی با تو

سخن خواهم گفت تیره بختی رامی پذیرم

اگربدانم روزی چشمان توراخواهم سرود

مرگ رامی پذیرم اگربدانم

روزی توخواهی فهمید كه دوستت دارم

دوست دارم فقط به خاطرخودت


 



تو را به جای تمام كسانی

كه نمی شناختم دوست می دارم،

تو را به جای تمام روزگارانی

كه نمی زیستم دوست می دارم،

تو را برای دوست داشتن،دوست می دارم

 حس غریبی ست دوست داشتن

وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن ...

 وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد

ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده

به بازی اش میگیریم...
هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر!

هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر...
تقصیر از ما نیست...
تمامی قصه های عاشقانه

این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!

 


 


نويسنده: مريم مورخ: پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 در ساعت: 16:55
|+|

...
در ميان من و تو فاصله هاست

،گاه مي انديشم

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش داري

،دست هاي تو توانايي ان را دارد

كه مرا زندگاني بخشد

چشم هاي تو به من مي بخشد

شعر عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا،

...سطر برجستهاي از زندگي من هستي



گفتي نفرين مي كني؟
...گفتم نه... فقط از خدا مي خواهم هيچكس اندازه ي من دوستت نداشته باشه
...هنوز هم از خدا مي خواهم هيچكس اندازه ي من دوستت نداشته باشه




داستان

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد.

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت


 



...اندكي صبر سحر نزديك است

شيريني ديدار بعداز فراق تو را انتظار ميكشم  دوري از تو برايم سخت بود و

  ملال آور اما شيريني  خنده هايت  تحمل فاصله ها را برايم آسانتر ميكرد 

  حالا ديگرنزديك به توام  وجود نازنينت را حس ميكنم  خاطرات تلخ تنهايي و

  روزهاي  تكراري و بي كسي ام را دراين شهر از ياد برده ام   

    اينجا هوايش بوي تو رادارد  هر سو كه مينگرم توراميبينم كه لبخند به لب

  ايستاده اي و با چشمانت مرا فراميخواني همان چشماني كه شب و روز

 هجرانشان رادر اشك نگاهم بر قلبم ميريختم 

 چه شبها كه روياي دستان پرمهرت  خواب از چشمانم مي روبود و در دل

 ظلمت شب تو را فرياد ميزدم

 آري نازنينم   قلبم را به توباخته ام  قلبي كه زخم خورده  دشنه داغ بي وفايي

 است  و ابراز علاقه تو مرحمي است  بر دردهاي آن.

 حلقه عشقت بوسه گاه  لبهاي داغ من است  ...   چه ساده عاشقت شدم .

... صبورانه ميگذرانم اين چندروز را تا دوباره  جان بگيرم از ديدار تو

 

 

 



روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار
داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی
از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه
داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را
برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک
کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان
کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری
نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته
است ولی روی تابلوی او خوانده می شد

!!!امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید
بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت
است .... لبخند بزنید

   

 


نويسنده: مريم مورخ: شنبه هفدهم مرداد 1388 در ساعت: 17:0
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod